عشق مرا همانند خودش آفرید
۶ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۴ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
این جمله، بیانگر حقیقت یگانگی خدا و هویت راستین ما به عنوان مسیح است.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.
این عبارت برگرفته از آیهای در کتاب مقدس است که میگوید انسان به «صورت و شباهت خدا» آفریده شد (پیدایش ۱:۲۶-۲۷).اما عیسی در دوره ای درمعجزات این مفهوم را با معنایی کاملاً متفاوت به کار میبرد.من در صورت و شباهت سرچشمهٔ خود آفریده شدهام؛ زیرا خدا روح محض است و من نیز روح هستم.او بیشکل، جاودانه و تقسیمناپذیر است، و من نیز چنینم.بنابراین:
من نمیتوانم رنج بکشم، نمیتوانم فقدان را تجربه کنم و نمیتوانم بمیرم.من یک بدن نیستم.امروز میخواهم واقعیتم را بشناسم.من هیچ خدای دروغینی را پرستش نخواهم کرد، و خودپندارهام را جایگزینِ خویشتنم نخواهم کرد.
روشن است که عیسی انتظار ندارد همین امروز این حقیقت را به طور کامل زندگی کنیم.هنوز نه.تنها چند درس پیشتر به ما گفته بود که هنوز در جایگاهی نیستیم که حتی معنای حقیقی بخشایش را درک کنیم، چه رسد به آنچه ورای بخشایش قرار دارد.پس این نیز یکی دیگر از همان سخنان دلگرمکنندهٔ عیسی است؛ جایی که به ما یادآوری میکند در هر لحظه این توانایی را داریم که این حقیقت را برای خود برگزینیم.حتی اگر تصمیم بگیریم فعلاً از این امکان استفاده نکنیم، حقیقت همچنان پابرجاست.
در واقع، ما بدن نیستیم؛ ما روح هستیم، و از این رو نه رنج واقعی میبینیم، نه چیزی را از دست میدهیم و نه میمیریم.این همان یادِ «خودِ حقیقی» ماست که با شکیبایی در بالای نردبان انتظار میکشد تا ما از میان ابرهای گناه و حمله بالا برویم و به آن بازگردیم.همانگونه که کتاب بارها و بارها، با بیانی متفاوت، به ما یادآوری میکند:
صلح یک میراث طبیعی روح است.هر کس آزاد است که از پذیرش میراث خود خودداری کند، اما آزاد نیست که میراث خود را تعیین کند.
ما در درون رؤیای جدایی آزادیم هر آنچه میخواهیم باور کنیم؛ اما این خواستههای بیهوده برای پرستیدن بتها، هیچ ارتباطی با ارادهٔ خدا ندارند؛ ارادهای که تنها واقعیت ما و تنها «خودِ» حقیقی ماست.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.عشق مرا همانند خودش آفرید.
عیسی بار دیگر به مضمون اصلی درس بازمیگردد و از ما نیز میخواهد همراه او به همان حقیقت بازگردیم.هرچه بیشتر مایل باشیم جانشینهای فرسوده و بیارزشِ ایگو را کنار بگذاریم و حقیقت وجود خود را بپذیریم، مسیر بازگشت ما سریعتر و آسانتر خواهد شد.و آن حقیقت این است که ما در صورت و شباهت آفریدگار و سرچشمهٔ خود آفریده شدهایم؛ سرچشمهای که چیزی جز خودِ عشق نیست.این اندیشه در تمرینهای کاربردی درس نیز تکرار میشود:
باشد تا وهمی از خودم را در این نبینم.
با نگریستن به این، باشد تا آفریدگارم را به یاد بیاورم.
آفریدگارم این را آنگونه که من میبینم نیافرید.
منظور از «این»، هر موقعیتی است که ما را به این باور میرساند که موجوداتی آسیبپذیر و جسمانی هستیم؛ موقعیتی که این باور را تقویت میکند که ما آن «خودِ» باشکوهِ روحانی نیستیم که خدا آفریده است.نکتهای که عیسی میخواهد بر آن تأکید کند این است که اگر احساس میکنیم چیزی ما را آزرده یا برعکس، سرمست و هیجانزده کرده است، تنها به این دلیل است که خودمان انتخاب کردهایم آن را چنین ببینیم.
هیچ چیز ذاتاً قدرت آن را ندارد که حال ما را خوب یا بد کند.این تنها انتخاب ذهن برای پیروی از ایگوست؛ انتخابی که از آن رو انجام میدهیم که هنوز ارزش بیشتری برای ایگو قائل هستیم تا برای «خودِ» یگانه و غیر دوگانهای که خدا آفریده است.
عیسی از ما میخواهد تنها یک خواسته داشته باشیم: اینکه بخواهیم دوباره انتخاب کنیم.میخواهد هر رویداد روزمان را فرصتی ببینیم برای به یاد آوردن آفریدگارمان.وقتی چنین انتخابی میکنیم، درمییابیم که عشق کامل نمیتوانسته جهانی را که اکنون تجربه میکنیم، بیافریند.بنابراین آنچه میبینیم نمیتواند حقیقت داشته باشد.و آنچه حقیقت ندارد، هرگز نمیتواند هیچ قدرتی بر ما داشته باشد.
(۶۸) عشق هیچ گلایهای را نگه نمیدارد.
عیسی بار دیگر به موضوع بسیار مهم رنجشها و افکار حمله بازمیگردد.آنچه در اینجا تلویحاً بیان میشود این است که رنجشهای ما صرفاً بر ما عارض نمیشوند؛ بلکه ما آگاهانه آنها را انتخاب میکنیم، زیرا میخواهیم شخص دیگری را مسئول اندوهی بدانیم که از جدایی خود از عشق احساس میکنیم.
به جای آنکه مسئولیت «گناه» خیالیِ خود را بپذیریم و با ترسی که ما را به جدایی از عشق کشاند روبهرو شویم، آن گناه را انکار میکنیم، آن را از هویت خود جدا میسازیم و سپس از طریق فرافکنی، رنجش خود را متوجه شخص دیگری میکنیم؛ هر کسی که باشد.او را به همان چیزی متهم میکنیم که در نهان باور داریم خود مرتکب شدهایم.
تمام این فرایند در خدمت هدف ایگوست: حفظ بقای خود از طریق انکار قدرت ذهن و بیخبر نگه داشتن ما از جایگاه حقیقیمان؛ تا جایی که خود را «در رحمت نیروهایی بیرون از خویش، و در برابر عواملی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم» احساس کنیم.
گلایهها کاملاً با عشق بیگانهاند.گلایهها به عشق حمله میکنند و نور آن را پنهان میسازند.اگر من گلایهها را نگه دارم در حال حمله به عشق هستم، پس در حال حمله به خویشتنم هستم.در این صورت خویشتنم برایم بیگانه میشود.
دقیقاً همین، هدف رنجشهاست.من میخواهم «خویشتن حقیقی» برایم بیگانه بماند، زیرا در مسیح هیچ فردیت و جداییای وجود ندارد.بنابراین، رنجشها نقطه اوج راهبرد ایگو هستند؛ راهبردی که میکوشد یادِ اینکه واقعاً چه کسی هستم، برای همیشه از آگاهیام پنهان بماند.
تصمیم من برای فردیت، احساس گناهی که از انتخاب خاصبودن ناشی میشود، و فرافکنیِ افکار حمله، همگی لایههای دفاعی ایگو هستند که حافظه عشق را از دسترس من دور نگه میدارند.از این رو، این رویدادهای بیرونی نیستند که نورِ خویشتن حقیقی مرا میپوشانند.اما این حقیقت مانع نمیشود که من با اصرار به عیسی بگویم:
«البته که نمیتوانم به امور مقدس بیندیشم یا خدا و مسیح را به یاد آورم!ببین امروز چه بر سرم آمد!ببین آن آدم وحشتناک چه حرفی به من زد!ببین چه فاجعهای رخ داده است!نگاه کن!نگاه کن!نگاه کن!» ما این داستانهای قربانی بودن را بهانه میکنیم؛ و اصلاً از همان ابتدا آنها را ساختهایم تا بهترین توجیه را برای حفظ رنجشهایمان داشته باشیم.سپس با تمام حقبهجانبیای که میتوانیم جمع کنیم، میگوییم:
«تقصیر من نیست.با این اتفاقاتی که برایم افتاده، چطور ممکن است عشق را بشناسم یا خویشتن حقیقیام را به یاد آورم؟ آنها نمیگذارند.»
همانگونه که عیسی در بند پیشین از ما درخواست کرد، اینجا نیز دوباره میگوید:
من مصمم هستم که امروز به خویشتنم حمله نکنم، تا بتوانم به یاد بیاورم که چه کسی هستم.
وقتی درمییابیم که واقعاً چه میکنیم، و هزینه عظیمی را که حفظ رنجشها بر ما تحمیل کرده است میبینیم، اراده خود را برای دست کشیدن از حمله به آن «خویشتنی» که همه بخشهای ظاهراً جدا افتاده فرزند خدا را در وحدت نگاه میدارد، استوارتر میکنیم.اکنون میخواهیم آن خویشتن را به یاد آوریم و دیگر هدفی را که رنجشها برای ایگو برآورده میکردند، گرامی نداریم.این کاربردهای مشخص، همان چیزی است که ما را به خانه، یعنی به سوی خویشتن حقیقیمان، بازمیگرداند:
این توجیهی برای انکار خویشتنم نیست.
من از این برای حمله به عشق استفاده نخواهم کرد.
بگذار این مرا وسوسه نکند که به خودم حمله کنم.
عیسی، همانند همیشه، قدرت انتخابِ ذهن ما را خطاب قرار میدهد.دعوت او این است که تشخیص دهیم هیچگونه توجیهی برای افکار حمله وجود ندارد.وقتی تغییر هدف را به یاد میآوریم ــ تغییری که روحالقدس همواره آن را به ما یادآوری میکند ــ رنجشها بهآسانی رها میشوند.در نتیجه، عشقی که همیشه در زیر لایههای رنجش پنهان بوده، دوباره در آگاهی ما طلوع میکند و آرامشی را به ما میبخشد که سکوی رسیدن به یادِ خویشتن حقیقی است؛ همان خویشتنی که زمانی انکارش کرده بودیم.
